تبلیغات
D.O iranian fanclub - memories last part
 
D.O iranian fanclub
صفحه نخست                 تماس با مدیر                    پست الکترونیک                   RSS                  ATOM
نظرات ()
نوشته شده توسط D.Onuts در تاریخ سه شنبه 11 شهریور 1393

اینم از قسمت آخر!

با اینکه داستان غمگینی بود ولی امیدوارم خوشتون اومده باشه!


از اونجا بیرون اومدن و پتو هارو همونجا گذاشتن.جونگین فقط میخواست تمام حواسش به کیونگسو باشه.چهره گریان کیونگسو زیر نور چراغای خیابون بهتر دیده میشد و همین باعث میشد که جونگین دوباره بزنه زیر گریه.دستای کیونگسو تو دستاش محکم گرفته بود و دست دیگشو برای تاکسی تکون داد.تاکسی که دعا میکرد هیچ وقت نرسه!

اما تاکسی رسید!

همه چیزای خوب هم یه پایانی دارن.

کیونگسو قبل از اینکه سوار شه برگشت و جونگین بغل کرد و جونگین بوسه عمیقی به سر کیونگسو زد.کیونگسو عقب اومد لبهاشو به لب های جونگین نزدیک کرد.همدیگه رو برای آخرین بار بوسیدن.

<قوی باش جونگین>کیونگسو اینو گفت و سوار تاکسی شد.

جونگین همونجا ایستاد و رفتنشو تماشا کرد.کیونگسو به عقب بر نگشت و جونگین میدونست به خاطر اینه که داره گریه میکنه و نمی خواد که جونگین اونو این طوری ببینه.برخلاف چیزی که بقیه فکر میکردن کیونگسو کسی بود که همیشه قوی بود.

زمان به سرعت میگذشت!

 

جونگین روی پتوهای نمدار نشسته بود.دو ساعت از رفتن کیونگسو میگذشت و جونگین درد غیر قابل توصیفی رو تو سینش حس میکرد.اون میخواست که کیونگسو دوباره بغل کنه به صداش گوش کنه تا وقتی که جهان از هم میپاشه.اون حاظر بود همه چیزشو بده تا بتونه یه بار دیگه با کیونگسو باشه!

جونگین دیگه دعا نمی کرد.حالا که کیونگسو رفته بود به زمان بیشتر نیازی نداشت.حالا دیگه زمان اصلا مهم نبود!

موبایلش ویبره زد اول خواست بهش اهمیت نده اما یه صدای توی سرش میگفت که گوشیتو نگاه کن!گوشیشو بیرون اورد با بی میلی روش دست کشید!

<کیونگسو: دوست دارم.ممنون به خاطر خاطرات!>

اشکاش دیوانه وار بیرون میریختن و بدون اینکه فکر کنه شماره کیونگسو گرفت.حالا که اون قولشونو شکسته بود پس جونگینم می تونست این کارو کنه.

<مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.لطفا بعدا شماره گیری کنید>

جونگین برای اولین بار به کیونگسو فحش داد!

<جونگین:دوست دارم.اه لعنتی عاشقتم>

خیلی چیزا بود که میخواست به کیونگسو بگه اینکه چقد دلش براش تنگ شده و چقد دلش براش تنگ میشه.اینکه بدون اون زندگیش هیچ وقت نمی تونه مثل قبل باشه و چطور یه قسمتی از اون هنوزم باور داره کیونگسو برمیگرده.اما جونگین هیچکدوم از اونا رو تایپ نکرد.اون باید امروز بهش میگفت که چقد دوسش داره!لعنت به این قول!لعنت!

دکمه ارسال فشار داد!

کیونگسو روی صندلیش نشسته بود.

<عزیزم حالت خوبه؟>

<نه>

مادرش اونقدر با هوش بود که بفهمه که اشکاش به خاطر بیماریش نیست.بلکه از دردیه که از اعماق قلبش نشات میگیره.کیونگسو آه بلندی کشید و گوشیشو به مامانش داد.

<اینو بگیر>

مادرش سوالی نپرسید و کیونگسو برگشت و به پنجره خیره شد.

با خودش فکر میکرد اونجا هم ستاره ها همین طور بدرخشن اون میتونه همیشه جونگین تو ذهنش نگه داره.اون فهمیده بود که هیچی نمی تونه درخشانتر از جونگین باشه براش!

 

یه هواپیما از آسمون عبور کرد و جونگین سرشو بلند کرد بهش نگاه کرد تا وقتی که از دیدش خارج شد.و دوباره اشکاش سرازیر شدن.جونگین با خودش فکر میکرد یه نفر تو یه شب چقد میتونه گریه کنه!هنوز شال گردنی که کیونگسو بهش داده بود دور گردنش بود.سرشو تو شال گردن فرو کرد و بوی کیونگسو استشمام کرد!بوش هم درست مثل خودش داشت کم کم نا پدید میشد.

جونگین دستشو مشت کرد و روی قلبش گذاشت.امشب شبی بود که جونگین فهمیده بود یه قلب با اینکه میشکنه هم باز میزنه!هنوزم کار میکنه!

ممنون به خاطر همه خاطرات!

خانواده کیونگسو هرکاری میکردن تا اونا رو از هم جدا کنن اونم فقط به خاطر فاصله طبقاتی!اونا برای این کار کیونگسو به خارج بردن به بهونه اینکه اونجا بهتر ازش مراقبت میکنن.اما اونا هیچ وقت نمی تونستن اینو از جونگین بگیرن.این چیزیه که کیونگسو بهش داده و متقابلا اون به کیونگسو داده!و هیچ چیز حتی مرگ نمی تونه اونو ازشون بگیره.ممکنه با گذشت سال ها یکم کهنه شه و گرد وغبار روشو بگیره!اما این چیزیه که به جونگین تعلق داره.تنها چیزی که براش مونده...

خاطرات





نوع مطلب : kaisoo، fanfiction، Trans، 
برچسب ها : memories، fanfiction، trans، kaisoo،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 فروردین 1396 02:52 ب.ظ
Since the admin of this web site is working, no
doubt very quickly it will be well-known, due to its feature contents.
جمعه 8 اسفند 1393 08:49 ب.ظ
ادم تحت تاثیر قرار میگیره

کایسو زیاد بزار ولی غمگین نزار
دمت گرم.
O o
I
V
پنجشنبه 13 شهریور 1393 07:41 ب.ظ
عالیییییییییی بود .خیلی ادم تو عمق داستان فرو میره!!!!!
سه شنبه 11 شهریور 1393 09:40 ب.ظ
چه غمگین تموم شد
ولی عالی بوددستت درد نکنه عزیزم
بازم از این داستانا بذارولی شادشو
D.Onuts خواهش گلم!
چشم.
سه شنبه 11 شهریور 1393 06:04 ب.ظ
vayyyyyyyy kheyli ghashang bood jedi migam vaghan hal kardam ba dastanesh ba inke ghamgin bood...
lotfan bazam bezar...
kheyli mamnoon
D.Onuts چشم گلم حتما!
خداروشکر خوشتون اومد!
سه شنبه 11 شهریور 1393 02:29 ب.ظ
eno key neveshti ? kheyli ghashang bod
D.Onuts کار من نیست عزیز!من فقط ترجمه کردم
خوشحالم که خوشت اومد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام اسم من هانیه ست و 19 سالمه!و شدیدا EXO L هستم.
همه اعضای اکسو دوست دارم ولی D.O یه چیز دیگه ست!
امیدوارم لحظات خوبی رو اینجا داشته باشید.

مدیر وبلاگ : D.Onuts
نظرسنجی
کدوم زوج دی او دوست دارید؟!








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

♡EXOLOVES♡