تبلیغات
D.O iranian fanclub - memories part 3
 
D.O iranian fanclub
صفحه نخست                 تماس با مدیر                    پست الکترونیک                   RSS                  ATOM
نظرات ()
نوشته شده توسط D.Onuts در تاریخ دوشنبه 10 شهریور 1393

همین اول جدا بابت تاخیر زیاد عذر میخوام!

بازم ازتون عذر میخوام!
یه سفر یه دفه ای پیش اومد نتونستم زودتر تمومش کنم!
اینم از قسمت آخر خاطرات!اگه انتقادی دارین درباره نحوه نوشتنم خوشحال میشم بهم بگید.
و اینکه ببخشید اگه از داستان خوشتون نیومد!یه جورایی آزمایشی بود میخواستم ببینم میتونم از پسش بربیام یا نه!
به نظرتون از پسش براومدم یا نه؟!
خیلی حرف زدم بفرمایید....

کیونگسو فقط یه بار اونم خیلی وقت پیش اینجا بوده برای همین همه چیز براش نا آشنا به نظر میومد!کیونگسو به تصوراتش اجازه داد ذهنشو درگیر کنه!تصور اینکه با جونگین به سفر خارجی بره!احتمالا پاریس,با هم ازدواج کردن و حالا دست تو دست هم دارن تو خیابونای پاریس قدم میزنن و از برنامه هاشون برای سفر به دور دنیا حرف میزنن!آره اونا واقعا عاشق همن!از تصوراتش خندش گرفت و لبخند زیبایی رو لبای قلبی شکلش نقش بست!

جونگین اونو به سمت یه فواره مرمری برد!<فواره آرزو!>جونگین با با افتخار و تا حدودی با امید اینو گفت<خیلی وقته که دوست داشتم اینجا رو ببینم>

کیونگسو دستاشو به هم کوبید!هیجان و شادی تو چشم هردوشون موج میزد.

<فک میکنی کار کنه؟>

<چی کار کنه؟>

<آرزوها!>

جونگین لبخند زد<امتحان کن>

کیونگسو از تو جیبش یه سکه بیرون اورد.

<اول تو>کیونگسو با خوشحالی موافقت کرد!یه قدم به جلو رفت و روی سنگای مرمری اطراف فواره خم شد.دستاشو با حالت دعا به هم گرفت و چشماشو بست.از حالت چهرش مشخص بود که کاملا تمرکز کرده!بعد از چند لحظه چشماشو باز کرد و سکه رو توی آب انداخت.و بعد به سمت جونگین برگشت.جونگین با کنجکاوی زیاد بهش خیره شده بود!

<نوبت تو>

جونگین کنارش ایستاد و درست مثل کیونگسو دستاشو بهم قفل کرد بعد از گفتن آرزوش سکه رو تو آب پرت کرد.کیونگسو بهش نگاه میکرد.یه زمانی تنها تا نیمه های شب تو اتاقش مونده بود و به این فکر میکرد که آیا جونگین واقعا عاشقشه.همون طور که کیونگسو اونو دوست داره؟اون شب کیونگسو تصمیمشو گرفت و با نگاه کردن به یه ستاره درخشان یه آرزو کرد.آرزو کرد که جونگین همیشه دوسش داشته باشه.این خنده دار بود که حالا چقد آرزوش با اون موقع متفاوت بود.جونگین واقعا برای اون عالی بود.کیونگسو بغض شدیدی رو تو گلوش احساس میکرد!

یه دفه یاد گردنبش افتاد.حلقشو لمس کرد و از گردنش دراوردش!جونگین کارشو تموم کرده بود و داشت به کیونگسو نگاه میکرد.

<چیکار میکنی؟>

<تو این حلقه رو به من دادی.یادته؟>

جونگین چند هفته پیش این حلقه رو به عنوان سمبل عشقشون بهش داده بود.کیونگسو تصمیم گرفته بود به جای اینکه اونو دستش کنه توی گردنش بندازه.جایی که به قلبش نزدیک تره!جایی که جونگین برای همیشه به اونجا تعلق داره.

<آره>

<میخوام با این امتحان کنم.یه حسی بهم میگه اگه اینکارو کنم حتما آرزوم براورده میشه>

<باشه!>جونگین به سختی آب دهنشو قورت داد!

اینبار حرکات کیونگسو یکم فرق داشت.اول حلقه رو سمت لبش برد و یه بوسه عمیق بهش زد.بعد توی آب انداختش!حلقه آروم آروم توی آب زلال پایین میرفت.حلقه بین تمام سکه های توی حوض میدرخشید.بعد دستاشو بهم گرفت و آرزو کرد.کیونگسو حس عجیبی داشت که سرتاسر بدنشو گرفته بود و باعث شد لبخند بزنه!چون مطمئن بود اینبار حتما آرزوش برآورده میشه.

<خدای من!من باید بمیرم تا بتونم کاری کنم که تو اینطور لبخند بزنی!>

<بیا اینجا>کیونگسو زیر لب زمزمه کرد.جای خالی گردن بند و حلقه رو حس میکرد.مثل اینکه چیزی از بدنش کم شده باشه!و دوباره احساس سرگیجه میکرد.اما اینبار مطمئن نبود که این به خاطر بیماریه یا جونگین!

چشمای جونگین پر اشک شده بود و چونش میلرزید.و به سختی تلاش میکرد که گریه نکنه.باید حواسشو پرت میکرد!کیونگسو تو بغلش گرفت و کتشو دور اون پیچید.

<تو برای من خیلی با ارزشی>صدای جونگین میلرزد!

کیونگسو  شالشو باز کرد و دور جونگین پیچید و دستاشو دور گردنش حلقه کرد.ج.نگین سرشو پایین اورد تا پیشونی هاشون با هم مماس بشه!

کیونگسو با صدای لرزان گفت<ممنونم که منو انتخاب کردی!>

جونگین سرشو تکون داد<من کسیم که باید ازت ممنون باشم!تو نمیتونی تصور کنن که چه چیزایی به من دادی!    تو همه دنیا به من دادی و من ممکنه فقط   به خاطر اینکه دستای تو رو گرفتم به جهنم برم!>

کیونگسو لباتشو به لبای جونگین نزدیک کرد اونو بوسید!هنوزم از لمس لباشون جونگین جریان قوی برقی حس میکرد که از بدنش رد میشه و اونو متقابلا بوسید.اجازه دادن بوسه هاشون عمیق تر بشه تا همه احساساتی رو که تو کلمات نمی گنجید بهم منتقل کنن.برای مدت طولانی همدیگه رو کنار فواره بوسیدن حتی وقتی که نفس کشیدن براشون سخت شده بود هم از هم جدا نشدن.چون اون لحظه شادی غیر قابل وصفیه حس میکردن و جونگین نمیخواست این لحظه رو از دست بده.

کیونگسو بوسه رو متوقف کرد<جونگین..>صداش میلرزید و جونگین میدونست که قرار نیست چیز خوشحال کننده ای بشنوه!<من باید ساعت 12 برم!>

جونگین یه بوسه کوتاه به لبش زد<میدونم>

کیونگسو شونه های جونگین گرفت<بهم نگو عاشقمی باشه؟>اشکاش شروع کردن به پایین اومدن<فقط بهم بگو شب بخیر!>

جونگین لبشو گاز گرفت مزه خون لو لبش حس میکرد!اون باید قوی باشه!اون نمیتونه گریه کنه!حداقل نه حالا!

<و لطفا بهم قول بده که هیچ وقت گریه نمی کنی!>

حرف کیونگسو با عث شد بغضش بترکه!کیونگسو محکم تو بغلش گرفت.صدای نفس های بریده بریده کیونگسو میشنید!

<تو هیچ جا نمیری!>

<اینطوری نباش جونگین>

<چرا تو باید بری؟>حالا دیگه داشت گریه میکرد و هیچ جوره نمی تونست خودشو کنتر کنه!<چرا باید بدن تو انقد ضعیف باشه؟چرا تو ؟از بین این همه آدم چرا تو؟؟؟>

<جونگ...>

<من نمیتونم!من نمیتونم اینو تحمل کنم!من نمیتونم باهاش کنار بیام!>جونگین داد میزد مردی که اطراف بودن با تعجب بهش نگاه میکردن!اما جونگین اهمیتی نمیداد.کیونگسو از خودش جدا کرد و تو چشماش خیره شد <چرا تو باید بری؟>

<تو میدونی این چیزی نیست که من میخوام>

<پس منم باهات میام>جونگین اینو با قاطعیت گفت و باعث شد که چشمای کیونگسو پر اشک شه!

<بس کن!>

جونگین با دیدن چشمای پر از اشک کیونگسو و قیافه درهمش که سعی میکرد از ریزش اشکش جلوگیری کنه به خودش اومد.

<جونگین.لطفا بس کن.من نمیخوام که دعوا کنیم.بیا فقط امروزو با شادی با هم بگذرونیم.>

درحالی که چند قطره اشکی که از چشماش پایین اومده بود با دستاش کنار میزد سعی کرد لبخند بزنه<پس بیا دعوا نکنیم باش؟من نمیخوام ناراحت بشیم.اینجوری نکن!>

جونگین تا حالا هیچ وقت همچین احساس بدی نداشته بود!اینطور نبود که کیونگسو هم حس بهتری داشت!اما اون سرش داد میزد و سرزنشش میکرد برای چیزی که میدونست تحت کنترل اون نیست!

<معذرت میخوام>کیونگسو تو آغوش گرفت<من واقعا معذرت میخوام!>

کیونگسو زیر لب گفت<منم متاسفم!>

اونا مدت زیادی همونطور کنار فواره ایستادن و همدیگه رو تو آغوش گرفتن.و احساس تاسف کردن برای خودشون!برای دردی که کیونگسو میکشید برای بیماری که میخواست اونا رو از هم جدا کنه و برای راهی که کیونگسو باید تنها میرفت!اما فقط یک چیز بود که اونا هیچ احساس تاسفی نسبت بهش نداشتن!و اون عشقشون بود!

این واقعا عجیب بود که کیونگسو تاثیری رو که رو بقیه میذاشت نمیدید!جونگین همیشه با خودش فکر میکرد چرا کیونگیسو انقد بی اعتماد بنفس!اون خیلی زیباست ولی هیچ وقت زیباییشو نمبینه!

کیونگسو با چشمای درشتش به اطراف نگاه میکرد.درخشش دوباره به چشماش برگشته بود.درست مثل بچه ای بود که تازه متولد شده و داره محیط ناشناخته اطرافشو برای اولین بار میبینه!<من اینجا رو دوست دارم.اینجا خیلی قشنگه!>

حالا وقتشه!

<من یه چیزی برات دارم!>

جونگین دست کیونگسو رها کرد و کولشو باز کرد.

<من اینو برای تو کشیدم>وبا تردید ادامه داد<تو میتونی...میتونی اینو با خودت ببری اونجا!>

<جونگین...>

<من هیچ وقت اینو بهت نگفتم.اما تو برای من مثل گل آفتابگردونی!>

<من..>

<تو هنوزم میدرخشی!>

جونگین دستای کیونگسو گرفت و نزدیک لبش برد و بوسه های آرومی بهشون زد.چشماشو بسته بود ولی دوباره خیسی اشکو رو گونه هاش حس میکرد!<تو همیشه تو خاطرات من میدرخشی!درست مثل الان!>

همونطور که چشماش بسته بود به اشکاش اجازه داد تا صورتشو تر کنن!اون نمی تونست الان به کیونگسو نگاه کنه!

<من..>صدای کیونگسو غمگین بود و این قلب جونگین به درد می اورد<من از این به خوبی مراقبت میکنم!>

جونگین میدونست کیونگسو میخواست اون سه کلمه رو بگه- دوست دارم – اما اونا بهم قول داده بودن که نگن!

<قبل از اینکه برم بهم بگو امشب چی آرزو کردی>کیونگسو با دستاش دوطرف صورت جونگین گرفته بود و جونگین توی اون لحظه آرزو میکرد کاش به جای دستکشای چرمیش می تونست پوست نرم و لطیفشو لمس کنه و انقد ببوسش تا تمام بیماری ها ازش جدا بشه!<میخوام بدونم آرزوت چی بود>

جونگین چشماشو باز کرد<اگه بهت بگم بازم آرزوم براورده میشه؟>

<آره من مطمئنم.ایمان داشته باش>

<ایمان!>

کیونگسو لبخند زد<آره>زمزمه کرد<ایمان>

<من دیگه به چیزی ایمان ندارم>چشمای جونگین سرد و بی روح بود!

<اوه!جونگین>چشمای کیونگسو دوباره پر اشک شد.جونگین توی اون لحظه میخواست کیونگسو بغل کنه و گریه کنه!اون نمی خواست بیشتر از این قوی باشه!<زندگی جریان داره!>

جونگین سرشو پایین انداخت و به چکمه های کیونگس خیره شد.زیر لب گفت<نه بدون تو!>

لرزش بدن کیونگسو از چشم جونگین دور نموند.شونه هاشو محکم تو گرفت!چشمای کیونگسو بی تمرکز و گیج به نظر میومد!بازوی جونگین گرفت تا سرگیجش متوقف بشه!

با اینکه جواب میدونست پرسید<حالت خوبه؟>

<نه خوب نیستم!>

<چیزی لازم داری؟غذا ؟دارو؟میخوای بشینی؟>

کیونگسو یه لبخند نصفه نیمه زد!چشماش پر از غم بود<آره جونگین.میخوام بشینم>

این سرگیجه دوباره اونا رو به دنیای واقعی اورد که سعی داشتن ازش فرار کنن!و به این حقیقت که کیونگسو بیماره!اون هیچ وقت دوست نداشت بشینه.همیشه میخواست راه بره بدو ورزش کنه.از اینکه ازش بخوان بشینه متنفر بود!اما حالا مجبور بود بشینه!جونگین اطراف نگاه میکرد تا یه صندلی پیدا کنه که چشمش به تابلو پارک افتاد.

<میریم پارک>

سعی میکرد صداش نلرزه.کیونگسو به سمت پارک راهنمایی کرد.با خودش فکر میکرد اون چطور میتونه هنوزم این طوری لبخند بزنه!

روی اولین نیمکت خالی که دیدن نشستن.کیونگسو نفس عمیقی کشید<الان بهترم>

<واقعا؟>

<آره واقعا!فک میکنم فقط زیادی هیجان زده شدم!>

<یه چیزی رو میدونی کیونگسو؟تو چهره بهشت زیباتر میکنی!>

گونه های کیونگسو به رنگ صورتی روشن درومد!<اینطور فکر میکنی؟>

زمین بازی خالی که روبروشون بود خیلی رومانتیک نبود!ولی جونگین عشق احساس میکرد!

به سمت کیونگسو برگشت<آره!>

به ساعتش نگاه کرد.نزدیکای غروب بود!به زودی خورشید غروب میکرد و ستاره های چشمک زن از پشت ابرا نمایان میشدن.ماه بالا میومد و روزشون تموم میشد!

جونگین چشماشو بست!و برای چندمین بار توی اون روز آرزو کرد که کاش زمان بیشتری داشت!

دو ساعت بعد اونا درست جایی بودن که روزشونو شروع کردن!برای چندمین بار کیونگسو آه بلندی کشید!

<حالا اینجارو اصلا دوست ندارم!>

جونگین پاشو به زمین کوبید و دستاشونو که بهم گره خورده بود تو جیب کتش گذاشت.

<منم همین طور>

گوشیش که توی جیب دیگش بود شروع کرد به ویبره!

<یه لحظه سو!>

کیونگسو کنار درخت منتظر موند و جونگین چند قدم ازش دور شد تا تلفنشو جواب بده.میخواست مطمئن بشه کیونگسو چیزی از مکالمش نم شنوه!با صدای آروم به یشینگ گفت که اونا برگشتن و برای هدیه آمادن و به سمت کیونگسو برگشت.کیونگسو با لبخند روی لبش به اون نگاه میکرد و جونگین برای اولین بار تو اون روز احساس بغض و خفگی نمیکرد!گوشیشو تو جیبش گذاشت و آغوششو باز کرد.کیونگسو خودشو تو بغلش انداخت.هیچکس مثل اون نمی تونست اینطوری تو آغوشش جا بگیره و جونگین مطمئن بود که هیچ وقت کسی رو مثل اون پیدا نمیکنه!
سرشو تو موهای کیونگسو کرد و بوسه کوچیکی بهش زد<میریم مغازه یشینگ>

<یشینگ؟من یشینگ دوست دارم>

<آره اونم تورو دوست داره!>موقع گفتن این حرف یه ضربه کوچیک رویه بینیش زد و باعث شد کیونگسو جیغ خفه ای بکشه!

<تو خیلی تو دل برویی!>

<جونگین میخواست تاکسی بگیره ولی کیونگسو اصرار کرد که پیاده برن.این اصلا چیزی نبود که با توجه به وضعیت بیماری کیونگسو بخواد قبول کنه ولی امشب نمی خواست برخلاف نظر کیونگسو عمل کنه پس فورا قبول کرد!اونا زمان این کارا رو نداشتن!برای تنها چیزی که زمان داشتن عشقشون بود.پس دست تو دست شروع کردن به راه رفتن.توی راه درمورد چیزای مختلفی صحبت میکردن که باعث میشد دوتاشون لبخند بزنن!بیشتر از حرفا این خنده های کیونگسو بود که باعث میشد جونگین بخنده.






نوع مطلب : kaisoo، fanfiction، Trans، 
برچسب ها : kaisoo، fanfictin، trans، couple،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 10 شهریور 1393 03:25 ب.ظ
هقققققققققققققق دی او من چشهههههههه
تورو خدااااااااا نمیره كیونگسوم باشه؟؟؟؟؟باشه؟باشههههههههههههه؟
خعلی عالی بود مثه همیشه ممنونننننننننننننن
D.Onuts خواهش میکنم عزیزم!
دوشنبه 10 شهریور 1393 01:14 ب.ظ
وااااااااااااااااااااای داستانش خیلی قشنگ شده اینقد ادم میره تو عمق داستان که نگو...
خیلی خوب بود مثل همیشه ممنون
D.Onuts خواهش میکنم عزیزم
دوشنبه 10 شهریور 1393 11:52 ق.ظ
ننننننننننننههههههههههههههههبچم کیونگسووووووووووووووونمیخواممممممممم
ولی داستانه چقد خوب توصیف شده
ولی دی او نمیره
دوشنبه 10 شهریور 1393 03:08 ق.ظ
خیلى خوبه
دى او جه مریضى داره؟؟؟؟؟
داستان خیلى عاشقانه و قشنگه
مرسىىىىىىى
D.Onuts یه مریضی بد!!
خوشحالم که خوشت اومده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام اسم من هانیه ست و 19 سالمه!و شدیدا EXO L هستم.
همه اعضای اکسو دوست دارم ولی D.O یه چیز دیگه ست!
امیدوارم لحظات خوبی رو اینجا داشته باشید.

مدیر وبلاگ : D.Onuts
نظرسنجی
کدوم زوج دی او دوست دارید؟!








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

♡EXOLOVES♡