تبلیغات
D.O iranian fanclub - Memories part 2
 
D.O iranian fanclub
صفحه نخست                 تماس با مدیر                    پست الکترونیک                   RSS                  ATOM
نظرات ()
نوشته شده توسط D.Onuts در تاریخ چهارشنبه 5 شهریور 1393

این از قسمت دوم
احتمالا امروز قسمت آخرشم بزارم.
ممنون از نظراتتون

<چه حسی داری؟>

<عالی!>و کیونگسو واقعا خوب به نظر میرسید!صورتش پرحرارت به نظر میومد و از آخرین باری که اونو تو بیمارستان دیده بود رنگ پریدگیش کمتر شده بود!>توی اینجا احساس خفگی میکنم.بودن تو هوای آزاد حالمو بهتر میکنه.>

<بیرون سرده و سرما برات خوب نیست.زمستون فصل خشنیه!>صدای جونگین پراز غم اما کیونگسو وانمود میکنه که متوجه هیچی نشده.<هرچیزی زیبایی خودشو داره!>کیونگسو با خنده روی لبش و صدای آروم و پر از آرامشش این حرفو میزنه و باعث میشه که قلب جونگین به درد بیاد!ابروهاشو تو هم گره میده و عضلاتشو منقبض میکنه.نه!اون نباید گریه کنه.اونا بهم قول دادن که امروز گریه نگنن!حداقل تا آخر امروز!

اما جونگین نمی تونه از گفتن این حرف جلوگیری کنه<چه چیز زیبایی تو مرگ هست؟>

<جونگین...>کیونگسو زیر لب زمزمه میکنه!

<باشه فهمیدم!>و سرشو پایین میندازه!نمیتونه توی چشماش نگاه کنه<معذرت میخوام>

چانیول با اسپرسو تو دستش برمیگرده.با دیدن چهره های درهم اونا متوجه تغییر مودشون میشه!بدون گفتن حرفی قهوه رو روی میز میزاره و به کیونگسو لبخند میزنه و میره!این شاید آخرین باری باشه که کیونگسو میبینه.کسی که جونگین با تمام وجود عاشقشه!

یکم دیگه توی کافی شاپ میمونن!تا وقتی که جونگین بلند میشه دست کیونگسو میگیره و باهم بیرون میرن.حالا خورشید کاملا توی آسمون دیده میشه ولی هنوزم برف آروم در حال باریدنه.کیونگسو از توی کیفش گوش پوششو بیرون میاره!

<CUTE!>کیونگسو با وجود گوش پوشا نمیتونه صدای جونگین به خوبی بشنوه و به همین خاطر از گوش پوشا متنفره!اما اون احساس سرما میکنه و با توجه به ضعیف بودن بدنش اصلا نمیخواد که به خاطر سرما از حال بره!

دوباره خون به زیر پوستش هجوم میاره!کیونگسو واقعا آرزو میکرد که الان خانوادش میتونستن اونو ببینن!ببینن که چطور جونگین به راحتی میتونه باعث شه که اون احساس گرما کنه!احتمالا نظرشون درباره جونگین می تونست تغییر کنه!

با این فکر یه لبخند نصفه زد و زیر لب زمزمه کرد  <ممنون>

و دوباره دستای همو محکم گرفتن و شروع کردن به راه رفتن!

<کجا میریم؟>

جونگین نیشخند زیبایی زد<با قطار میریم به نا کجا آباد!>

کیونگسو خندید<نا کجا آباد؟؟!!!>

جونگین اخماشو توهم کرد<نپرس!یادت رفته؟تو امروز مال منی!>

<درسته!>کیونگسو فورا جواب داد و نفسشو بیرون داد<جونگینا فک میکنی دوباره بتونی عاشق باشی؟>

<من فقط عاشق کسایی میشم که باهام میان تا طلوع خورشید ببینیم!>و یه آه بلند کشید!اون میدونست که کیونگسو دوست داره چه جوابی رو بشنوه!کنار خیابون منتظر موندن تا چراغ عابر سبز بشه!

<آدمای زیادی دوست دارن این کارو انجام بدن.بهت قول میدم>

کیونگسو میخواست که جونگین بگه آره!بگه که در آینده عاشق یکی دیگه میشه.جونگین یادش میاد که وقتی بچه بود گلدون مورد علاقه مادرشو شکست و وقتی که اون ازش سوال کرد که کار جونگین بوده یا نه جونگین جواب داده بود نه!اون یادش میاد که چهره مامانش یکم درهم رفت ولی بازم اونو تنبیه نکرد و  موقع خواب اونو بوسید و بهش لبخند زد!و اون موقع جونگین فهمید که با اینکه دروغ گفته ولی بازم مادرش دوسش داره.

آدما میتونن گاهی بهم دروغ بگن ولی هم دیگه رو ببخشن و بازم همدیگه رو دوس داشته باشن!

جونگین همچین حسی داشت!با این تفاوت که این بار کیونگسو میخواست که اون بهش دروغ بگه!اون حقیقتو میدونست.اونا هردوشون حقیقتو میدونستن!اما کیونگسو بازم میخواست که جونگین به خودش صدمه بزنه و دروغ بگه تا این جوری کیونگسو آسیب نبینه!جونگین یه لحظه فکر کرد که کیونگسو چقد میتونه خودخواه باشه!

<نمیدونم!شاید>

چراغ سبز شد و اونا دوباره به راهشون ادامه دادن!

اما عشق هیچ وقت خودخواه نیست!کیونگسو میخواست که جونگین دروغ بگه!انقد دروغ بگه که خودشم باورش بشه یکی دیگه رو جایگزین کیونگسو کنه!

<اونا باید بتونن با همه اخلاقای بدتم کنار بیان.درست مثل من!>جونگین از حرف کیونگسو بلند خندید!

جونگین حتما بعدا دلش برای این لحظه ها تنگ میشه!ولی در حال حاضر نمی خواست به این موضوع فکر کنه.حالا زمان مناسبی برای دلتنگ شدن برای کیونگسو نبود!اون حالا شادی و خوشبختی با تمام وجودش حس میکرد و نمی خواست به پایان این حس فکر کنه!

اونا تا پایان روز هنوز زمان زیادی داشتن!اما جونگین آرزو میکرد که کاش زمان آهسته تر جلو میرفت!اون آرزو میکرد که کاش زمان بیشتری داشت!زمان بیشتر!

با گذشت زمان جونگین حس میکرد که دنیاش به طور کامل در حال نابود شدنه!دست کیونگسو محکمتر تو دستاش گرفت و باعث شد که لبخند بزنه!این باعث میشد که جونگین احساس بهتری داشته باشه!

توی ایستگاه گرم بود اما کیونگسو کتشو درنیورد!این دما هنوزم برای کیونگسو خیلی سرد بود!کیونگسو روی یکی از صندلی ها نشست و جونگین رفت که بلیط بگیره.موقع منتظر موندن مدام با انگشتاش روی میز میزد اون نمی خواست حتی یک ثانیه هم از کیونگسو دور باشه.زمان طرف اون نبود!به محض اینکه بلیطا رو گرفت سریع پیش کیونگسو برگشت!کیونگسو با دیدنش سرشو تکون داد!

<من قرار نیست یه دفه نا پدید بشم>سعی کرد حرفش مثل یه جک به نظر بیاد اما جونگین اصلا نخندید!نگاهشو از کیونگسو گرفت سعی کرد اشکایی رو که هر لحظه ممکنه جاری بشنو کنترل کنه!کیونگسو به جونگین تکیه داد و سرشو رو شونه ی اون گذاشت!هردوتاشون ساکت نشسته بودن غرق افکار خودشون بودن!کیونگسو باید این لحظه رو به خوبی باطر میسپرد!حس شونه های جونگین گرما بدنش که بهش تکیه داده بود!اون باید همه اینا رو حفظ میکرد با خودش به هواپیما میبرد, به آمریکا و به بیمارستان.اون باید این لحظه رو حفظ میکرد تا وقتی که صدای بوق دستگاه هایی که بهش وصل میشن دوباره شروع کنه به تند تند زدن و اون فقط به یه حس آرامش نیاز داره.یه حس درست مثل چیزی که الان داره!

احتمالا دوباره چشماش سنگین شده چون جونگین به آرومی تکونش میده!

>باید سوارشیم>

جونگین دستشو دور شونه کیونگسو میندازه بلندش میکنه و با هم سوار قطار میشن!جونگین اونو روی صندلی کنار پنجره میشونه!و با عث میشه یه لبخند زیبا چهره کیونگسو بپوشونه.همین چیزای کوچیک بودن که باعث شد کیونگسو عاشق جونگین بشه و همین چیزای کوچیک هستن که بعدا بیشتر از هر چیزی دلش براشون تنگ میشه!

همین چیزای کوچیکن که در نهایت به مهمترین چیزا تبدیل میشن!

جونگین کتشو دراورد ولی شال گردنشو باز نکرد!کیونگسو لبخند زد و دستشو روش کشید.اون چند ماه کار کرده بود تا بتونه این شال گردن ببافه.و حالا با نگاه کردن به شالگردن دور گردن جونگین فکر میکرد که واقعا ارزششو داشته.فکر کردن به اینکه جونگین سال ها بعد هم از این شال گردن استفاده کنه باعث میشد احساس خوشحالی کنه.مثل این میمونه که اون هنوزم کنار جونگین.

<نزدیکای یک ساعت تو راهیم.>کیونگسو سرشو تکون داد و دوباره سرشو رو شونه ی جونگین گذاشت.

<تو بوی خوبی میدی>کیونگسو از اولین باری که جونگین بغلش کرده بود این حسو داشت اما این اولین باری بود که اونو به زبون میورد.کیونگسو میترسید که گفتن این حرف درست نباشه ولی الان همه چی فرق میکرد.اون میخواست احساساتشو صادقانه بیان کنه.بعد از پی بردن به بیماری کیونگسو رابطشون تغییر زیادی کرده بود.هردو خیلی راحت و صادقانه احساساتشونو نسبت بهم بیان میکردن.

اگه کیونگسو ساعت 3 صبح دلش برای جونگین تنگ میشد بهش پیام میاد و میگفت که دلش براش تنگ شده و امیدوار که صبح با شادی بلند شه چون اون شایسته داشتن همه خوشبختی های توی دنیاست.اگه جونگین میخواست که کیونگسو زیر بارون ببوسه بهش میگفت و اونا زیر دوش همدیگه رو میبوسیدن چون بدن کیونگسو ضعیفتر از اونی بود که بتونه زیر بارون بمونه.اگه کیونگسو از اینکه جونگین زیاد کار میکنه عصبانی میشد بهش میگفت و جونگین هم ساعت های کاریشو کمتر میکرد.

گاهی کیونگسو ناراحت میشد از اینکه از اول رابطشونو این طوری شروع نکردن.اما همین که شانس اینو داشتن که اینطوری با هم باشن اونو خوشحال میکرد.به هر حال انجام دادن یه کار هرچند کوتاه از اینکه هیچ وقت انجامش ندی بهتره!

جونگین سرشو به سر کیونگسو تکیه داد<من برای تو اینجام.تو هیچ وقت تنها نمی مونی>

<میدونم>

دوباره هردو ساکت شدن.با حرکت قطار به راهی که تا اینجا با هم اومده بودن فکر میکردن.به تمام مشکلاتی که پشت سر گذاشته بودن و تمام کابوس هایی که سعی داشتن ازش فرار کنن.کیونگسو نمی دونست دارن به کجا میرن.تنها چیزی که براش مهم بود این بود که جونگین کنارشه و اون واقعا عاشق جونگینه!

کیونگسو احساس سرگیجه میکرد.جونگین تکونش داد و دستش و گرفت.دستای کیونگسو سرد بودن!جونگین بی اعتنا به اعتراضای کیونگسو دستکششو دستش کرد.<بپوشش>

<کی قرار بهم بگی که کجا میریم؟>

<خودت میفهمی!>





نوع مطلب : kaisoo، fanfiction، Trans، couple، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 فروردین 1396 10:10 ب.ظ
Wonderful website you have here but I was wondering if you knew of any user discussion forums that cover the same topics talked about here?
I'd really like to be a part of group where I can get suggestions from
other experienced people that share the same interest.

If you have any recommendations, please let me know. Bless you!
دوشنبه 10 شهریور 1393 01:50 ق.ظ
وووووواااااااوووووو
احساسات توى داستان عالیه عالى قلب ادم درد مى گیر
خیلى خوبه واقعا خیلى خوشم اومده
مرسىىىىىى عزیزمممم
D.Onuts خوااااااااااااااااااااااهش عزیزممممممم
یکشنبه 9 شهریور 1393 03:16 ب.ظ
وایییییییییییییییییی
خیل قشنگه
ی جورایی عجیب نوشتی
من خیلی حال كردم با خوندنش تا حالا داستانه اینجوری نخونده بودم
خیلی متفاوتو باحاله ممنون
فقط زود بذااااااار كه من نمیرم
مننووووووووووووون
D.Onuts واقعا؟!خوشحالم که خوشت اومد
چشششششششمممممخدا نکنه....
یکشنبه 9 شهریور 1393 11:34 ق.ظ
خیلی خوب بود ممنون ..

احساساتی که تو جمله ها و بندهای فیک اومده خیلی ساده و صادقانه س
باعث میشه که راحت رو ذهنو احساسات خواننده اثر بزاره ..
D.Onuts خواهش عزیزم.
خوشحالم که خوشت اومده!
شنبه 8 شهریور 1393 10:19 ق.ظ
پارت 3 رو کی میزاری؟
D.Onuts گذاشتم گلم!
پنجشنبه 6 شهریور 1393 08:25 ق.ظ
نهههههه .... چیزیش نشه کیونگسو ...واااااااای نهههههپایان تلخ نهههههمن تحمل ندارم
D.Onuts ههیییییییی....
پنجشنبه 6 شهریور 1393 02:22 ق.ظ
DO باید زنده بمونه تا قلی کای بچم نشکنه گناه داره تنهایی بدون عشقش چیکار کنه
D.Onuts
چهارشنبه 5 شهریور 1393 10:07 ب.ظ
وایییییییییییی الهی من بگردم این کیونگسومو...
الهی بگردم برای کای که اینقد داره کنار میاد با این موضوع...
امیدوارم D.O زودتر خوب شه...
خیلی خوب بود ممنووووووون
D.Onuts
خواهش گلم!
چهارشنبه 5 شهریور 1393 08:53 ب.ظ
دی اوی منبچم
اخه چجوری دلشون میاد همچین داستانایی بنویسن
تروخدا نمیرهمن نمیخوام
بره امریکا خوب بشه برگردهاین بهتره
من ادامه میخوام
D.Onuts
احتمالا به روح اعتقاد ندارن!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام اسم من هانیه ست و 19 سالمه!و شدیدا EXO L هستم.
همه اعضای اکسو دوست دارم ولی D.O یه چیز دیگه ست!
امیدوارم لحظات خوبی رو اینجا داشته باشید.

مدیر وبلاگ : D.Onuts
نظرسنجی
کدوم زوج دی او دوست دارید؟!








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

♡EXOLOVES♡